تبلیغات
محبان شهدا(هیئت متوسلین به قمربنی هاشم فردو) - کتاب لاله های فردوس زندگینامه ووصیت نامه شهدای فردو بخش هشتم
محبان شهدا(هیئت متوسلین به قمربنی هاشم فردو)
ما ذالفقار حیدریم فداییان رهبریم
ادامه مطلب

شهید سید محمد حسینی

در روزهای پایانی تابستان سال 1348 در تهران، در كانون گرم خانواده ای از فرزندان حضرت زهرا(س) گلی زیبا شكوفا شد كه موجب گرمی كانون خانواده گردید. مادرش مرحوم معصومه رنجبر كه زنی مؤمن و فاضل بود، او را محمد نام نهاد و در دامان پرمهرش او را ولایتی و محبّ اهل بیت عصمت و طهارت(ع) پرورش داد. سید محمد تا كلاس سوم ابتدایی همراه با خانواده در تهران زندگی كرد و پس از آن به قم آمدند و دوران ابتدایی و راهنمایی را پشت سر گذاشت و در كنار تحصیل، در مغازه دایی اش به تراش كاری مشغول شد و به عضویت بسیج درآمد و در پایگاه مقاومت محل فعال بود، تا اینكه در پایان سال 64 برای اولین بار به جبهه اعزام شد و در عملیات های مختلف شركت نمود و سرانجام در آخرین عملیات رزمندگان اسلام، در منطقه حلبچه عراق، هنگام آغاز فصل بهار 1367 و شكفتن گل های بهاری، غروبی عاشقانه داشت و به آرزوی دیرینه اش كه شهادت فی سبیل الله بود، رسید. این شهادت استجابت دعای او در قنوت های طولانی اش بود كه: «اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلك» مزار این شهید بزرگوار در گلزار علی بن جعفر(ع) قم می باشد.

(27)

شهید مهدی حقیقی

سال 1341 بود كه تولد فرزندی در تهران در شب تولد امام زمان(عج)، هنگام اذان صبح، موجب شور و شادی خانواده حاج مرتضی حقیقی شد. مادر او را مهدی نامید و با تربیت صحیح او را به حضرت صاحب الزمان(عج) سپرد و امید داشت مهدی هم روزی سربازی از سربازان صاحب الزمان(عج) باشد. پس از پایان كلاس اول راهنمایی به شهر قم می آیند و مهدی سال دوم و سوم راهنمایی را در شهر قم به تحصیل می پردازد. زود هنگام ازدواج می كند و برای شغل در كارخانه نخ استریج استخدام می شود. از كودكی عضو هیئت مذهبی قمر بنی هاشم(ع) شده بود و در انقلاب و تظاهرات نقش فعالی داشت. شبی به اتفاق شهید مهدی توكلی به تظاهرات می روند كه مأمورین آنها را تعقیب و آنها فرار می كنند و به منزل عمویش در منطقه حاج زینل می روند. مأمورین با ورود به منزل مهدی حقیقی را دستگیر می كنند و با خود تا جلوی بیمارستان گلپایگانی می برند. در آنجا با عده ای از تظاهركنندگان درگیر می شوند و مهدی فرار می كند. در طول زمان انقلاب دائماً در مسجد فعالیت می كرد و اعلامیه های امام را پخش می كرد، تا اینكه انقلاب پیروز شد. 

با آغاز دفاع مقدس راهی جبهه می شود و مردانه می رزمد. او چند مرتبه پس از دو بار اعزام به جبهه و شركت در چند عملیات، سرانجام در سومین سفر به كربلای ایران، در عملیات محرم منطقه پاسگاه زید در تاریخ 7/5/61 مفقودالاثر می گردد. پیكر پاكش بعدها به وطن بازگشته، به شهدای گلزار علی بن جعفر قم ملحق می گردد.

او در وصیت نامه اش چنین می نویسد:

وصیت‌نامه شهید مهدی حقیقی

«انا لله و انا الیه راجعون»

«ما از سوی خدا آمده‌ایم و به سوی او باز می‌گردیم»

من اول فقط به خاطر دین اسلام و بعد مملكتم كه وظیفه هر فرد مسلمان است می‌جنگم و تا آخرین نفس حسین زمان خویش (امام خمینی) را تنها نخواهم گذاشت.

من از همه شما ملت قهرمان و شهیدپرور ایران می‌خواهم تا آنجایی كه توان دارید برای اسلام تبلیغ كنید و نیز از روحانیت مبارز دست نكشید كه اسلام شكست می‌خورد و آن وقت است كه ما دوباره زیر سلطه ابرقدرتها می‌رویم. مردم ناآگاه را آگاهی دهید تا انشاء الله اسلام به پیروزی نهایی خود برسد.

ما در راه اسلام جانمان كه عزیزتر از جان مولایمان علی‌»ع« و سالار شهیدان حسین ابن علی‌»ع« نیست نثار می‌كنیم زیرا كه خون سرخ شهیدان از هابیل تا حسین‌»ع« و از حسین‌»ع« تا شهداء‌ كربلای جنوب و غرب ایران صدایم می‌زنند كه چرا نشسته‌ای، آخر ما مسلمان هستیم، الگوی ما امام حسین‌»ع« است ما در عصری زندگی می‌كنیم كه ظلم سراسر جهان را فرا گرفته، ما باید آنقدر خون بدهیم تا اسلام عزیز با ظهور مهدی عزیز‌»عج« پیروز شود و قسط و عدل الهی در سایه توحید برقرار گردد.

پیام من به برادران و خواهران این است كه هر قدمی برمی‌دارید توجه كنید در راه خدا باشد و امیدوارم كه با از دست دادن من كه هدیه‌ای بی‌ارزش در راه خدا می‌باشد ناراحت نباشید و از شما می‌خواهم كه بچه‌های خوبی در آینده برای اسلام تربیت كنید.

«به امید پیروزی اسلام و مستضعفان جهان بر مستكبران به سركردگی شرق و غرب جهانخوار»

«خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار»

و السلام علیكم و رحمه الله

تاریخ: سه‌شنبه، تیرماه(رمضان)

15/4/61

 

(28)

بسیجی شهید محمد حیدریان

سال 1320 در روستای فردو پسری به دنیا آمد. او را محمد نامیدند و دوران كودكی و نوجوانی اش را همراه با رنج و سختی در روستا پشت سر گذاشت و منظور اشتغال به تهران مهاجرت كرد و در نانوایی مشغول به كار شد و بعدها شاطر شد. در همان زمان او را برای خدمت سربازی دستگیر كردند او در دوران مصدق و همزمان با ملی شدن صنعت نفت به پشتیبانی روحانیت، نفت در محل زندگی مصدق خدمت می كرد.

سواد مكتبی در حد خواندن و نوشتن داشت. فردی بسیار شجاع و متدین بود. در همان سال ها ازدواج می كند و در كهریزك سكنی می گزیند. حاصل ازدواج او 6 فرزند (4 پسر و 2 دختر) بود. یكی از پسرها حسین نام داشت كه 8 ماهه بود كه پدرش شهید می شود، اما در حدود 8 سالگی بر اثر تصادف فوت می كند.

شهید حیدریان از دوران طاغوت انقلابی بود و عكس امام و رساله او را در خانه نگه می داشت. همسرش می گوید: «برادرم مرحوم عباس ملایی گفت توصیه كرد كه عكس آقا را از جیب او بردارم تا كار دستش ندهد. بعد با مأمورین آرد و نان رژیم طاغوت بحث می كند و بر ضد شاه سخن می گوید. او را دستگیر می كنند كه پس از مدتی آزاد می شود. باز به فعالیت علیه طاغوت ادامه می دهد كه شبی او را دستگیر می كنند و سوار بر خودرو شخصی، پس از آنكه او را بی هوشش می كنند، می اندازند داخل زمین های صیفی كاری شده، كه خودش را با دست بسته به جاده می رساند. سیدی به نام آقا عبدالله او را نجات می دهد بعداً به قم آمدیم. وی روی ماشین بلندگو می گذاشت و شبها به تظاهرات می رفت و تحت عنوان اینكه نان حمل می كند اعلامیه های امام(ره) را از قم به روستاهای كاشان می رساند. تا اینكه انقلاب با آمدن امام به پیروزی می رسد و شهید كه تاب ماندن در خانه را ندارد به استقبال امام(ره) می رود و چند روز در تهران می ماند. با آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه سوسنگرد می شود. هر بار كه از جبهه می آمد بر ضد بنی صدر خیلی صحبت می كرد و می گفت او خیانت می كند و اسلحه و مهمات به بچه های بسیج و سپاه نمی رساند. بعد از مدتی به كردستان رفتند. سپس در شهر مهاباد به دست منافقین كوردل در تاریخ 28/4/60 بدرجه رفیع شهادت نایل آمد».

او در وصیت نامه اش چنین می نویسد:

وصیت‌نامه شهید محمد حیدریان

بسم الله الرحمن الرحیم0

«و لا تحزن ان الله معنا»

«ناراحت نباش خدا با ماست و پیروزی از آن ماست»

درود بر رهبر انقلاب و همه رزمندگان در مبارزه حق علیه باطل و بامید پیروزی اسلام در سراسر جهان.

من در هر كجا شهید شدم هیچ نمی‌خواهم مرا به قم یا شهرستان دیگر بیاورند هر كجا بود خاكم كنند من كه از ابوذر و یاران حسین عزیزتر نیستم.

محمد حیدریان

(29)

دانش آموز شهید ابوالفضل حیدریان

مهرماه سال 1345 بود كه كانون گرم زندگی مرحوم غلامرضا حیدریان به شكفتن گلی زیبا بهاری شد و مادر او را به عشق علمدار كربلا ابوالفضل نامید و او را در دامان پرمهرش ولایتی پرورش داد. ابوالفضل در كودكی پدر خود را از دست داد، به همین دلیل به مادربزرگش مرحوم خاله صدیق عبداللهی سپرده شد. دوران كودكی و ابتدایی و راهنمایی را در روستای فردو سپری كرد و مادرش، به همراه برادر بزرگش سردار شهید جعفر حیدریان، تأمین معاش زندگی را با سختی های روزگار به عهده گرفتند. او در تظاهرات روستا شركت فعال داشت و همانند پدر مرحومش، انقلابی عمل می كرد. تا اینكه برای ادامه تحصیل به شهر قم آمدند و یكی دو سالی را در دبیرستان مشغول تحصیل شد، ولی داغ برادر را تاب نیاورد و برای برداشتن سلاح بر زمین افتاده برادرش، سردار شهید جعفر حیدریان، راهی جبهه شد و در عملیات والفجر مقدماتی در تاریخ 20/11/61 در جبهه رقابیه به شهادت نایل آمد و به برادر شهیدش پیوست. مزار این شهید در گلزار علی بن جعفر(ع) قم است.

او در وصیت نامه اش این گونه مینویسد:

«وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ؛ گمان مبرید كه آنان كه در راه حق شهید شده‌اند مرده‌اند، بلكه زنده‌اند و نزد خداوند روزی می‌خورند». (آل عمران: 169)

با درود و سلام خدمت رهبر كبیر انقلاب اسلامی، امام خمینی فرزند زهرا نائب حضرت مهدی(عج)، سرپرست خانواده شهدای انقلاب اسلامی و با درود بر رزمندگان سلحشور جبهه‌ها، كه با خون خویش جبهه‌های نبرد را عطرآگین نمودند و امام بر دست و بازویشان بوسه می‌زند و بر بوسه‌ای كه می‌زند افتخار می‌كند و با درود بر شهیدان گلگون‌كفن تاریخ، شهیدانی كه از جان و مال خود گذشتند و حیات نوینی به اسلام و انقلاب بخشیدند.

سلام بر مادر، مادر قهرمانم، كسی كه ما را به این سن و سال و قد رسانید و از فرزندش گذشت و او را روانه جبهه ساخت. مادرم! دوست دارم در مرگ خونینم هیچ گریه نكنی و خون شهید گریه ندارد. مادرم! به برادرانم بگو علی‌وار در برابر سختی‌ها و ناملایمت‌ها ایستادگی كنند و علی‌وار راه شهیدا ادامه دهند. برادرانم باید همگی یك به یك به جبهه بیایند و خدمت خود را به اسلام ادعا كنند.

و سلام بر خواهرانم كه باید زینب‌وار جلوی ستون پنجم را بگیرند و تمامی‌شان را از بین ببرند.

منِ حقیر، ابوالفضل حیدریان فردویی وصیت می‌كنم كه ای امت اسلامی ایران! دعا به جان رهبر كبیر انقلاب اسلامی، امام خمینی را فراموش نكنید. امت اسلامی فردو كه جوانان خود را در راه انقلاب فدا می‌كنید باید علی‌وار در برابر ناملایمات و سختی‌ها و كمبودها مبارزه كنید. به تمام دانش‌آموزان وصیت می‌كنم كه سنگر خود یعنی مدرسه را حفظ كنید. درس بخوانید و آینده مملكت اسلامی را بسازید. سخنان امام را گوش كنید و هر كلامش را یك به یك عمل كنید و قدر این امام عزیز را بدانید.

خانواده شهدا! آماده گرفتن تسكره كربلا باشید كه كربلا آماده پذیرایی از شما خانواده شهدا است.

امت اسلامی ایران! فرزندانتان را روانه جبهه‌ها كنید و به ابرقدرت‌ها و ایادی داخلی و خارجی‌اش بفهمانید كه هیچ نیرویی نمی‌تواند بر اسلام غلبه كند.

از نظر مالی چیزی ندارم جز یك مقداری زمین و آن را مادرم بفروشد و خرج راه كربلای خود كند.

گلگون‌كفن تاریخ، شهیدانی كه از جان و مال خود گذشتند و حیات نوینی به اسلام و انقلاب بخشیدند.

سلام بر مادر، مادر قهرمانم، كسی كه ما را به این سن و سال و قد رسانید و از فرزندش گذشت و او را روانه جبهه ساخت. مادرم! دوست دارم در مرگ خونینم هیچ گریه نكنی و خون شهید گریه ندارد. مادرم! به برادرانم بگو علی‌وار در برابر سختی‌ها و ناملایمت‌ها ایستادگی كنند و علی‌وار راه شهیدا ادامه دهند. برادرانم باید همگی یك به یك به جبهه بیایند و خدمت خود را به اسلام ادعا كنند.

و سلام بر خواهرانم كه باید زینب‌وار جلوی ستون پنجم را بگیرند و تمامی‌شان را از بین ببرند.

منِ حقیر، ابوالفضل حیدریان فردویی وصیت می‌كنم كه ای امت اسلامی ایران! دعا به جان رهبر كبیر انقلاب اسلامی، امام خمینی را فراموش نكنید. امت اسلامی فردو كه جوانان خود را در راه انقلاب فدا می‌كنید باید علی‌وار در برابر ناملایمات و سختی‌ها و كمبودها مبارزه كنید. به تمام دانش‌آموزان وصیت می‌كنم كه سنگر خود یعنی مدرسه را حفظ كنید. درس بخوانید و آینده مملكت اسلامی را بسازید. سخنان امام را گوش كنید و هر كلامش را یك به یك عمل كنید و قدر این امام عزیز را بدانید.

خانواده شهدا! آماده گرفتن تسكره كربلا باشید كه كربلا آماده پذیرایی از شما خانواده شهدا است.

امت اسلامی ایران! فرزندانتان را روانه جبهه‌ها كنید و به ابرقدرت‌ها و ایادی داخلی و خارجی‌اش بفهمانید كه هیچ نیرویی نمی‌تواند بر اسلام غلبه كند.

از نظر مالی چیزی ندارم جز یك مقداری زمین و آن را مادرم بفروشد و خرج راه كربلای خود كند.

 

 

(30)

سردار شهید جعفر حیدریان

روزهای آغازین آخرین ماهِ تابستان سال 1335 بود كه خانه مرحوم غلامرضا حیدریان كه از تعزیه داران حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و از خادمین اهل بیت عصمت و طهارت(ع) بود، به نور روی فرزند پسری زیباروی منوّر گردید. مادر او را جعفر نامید و در دامان پرمهر و محبت خود پرورش داد. او دوران كودكی را در روستای فردو پشت سر نهاد و در هفت سالگی شاهد كفن پوشی پدر و حمایت او از حریم ولایت ـ هنگامی كه متوجه شدند زعیم عالی قدر جهان تشیع خمینی كبیر(ره) را دستگیر كردند و می خواهند تبعید كنند ـ در سال 42 بود. بعد همراه خانواده به شهر تهران مهاجرت كردند و پدر شغل شاطری را در پیش گرفت، ولی در امور فرهنگی و هیئت های مذهبی و تعزیه خوانی نیز فعال بود و این شور و عشق و علاقه به مكتب سرخ شهادت، از جعفر جوانی انقلابی و شجاع ساخت. بعد از اینكه پدر را از دست داد به روستا برگشتند و جعفر علاوه بر ادامه تحصیل، بار تأمین معاش زندگی را به عهده گرفت. مدتی را در یك مغازه در خیابان شهیدان فاطمی (دورشهر) به كار طلاسازی مشغول شد و در همین سال ها بود كه با گروه های اسلامی ـ انقلابی در رابطه بود. جعفر در انقلاب اسلامی و رهبری جوانان منطقه صفائیه و دورشهر قم نقش فعّال داشت و عضو كمیته استقبال امام(ره) بود. وی مدتی بعد به عنوان مسئول محافظین بیت حضرت امام خمینی(ره) ‌در قم منصوب شد. او عضو شورای فرماندهی سپاه قم بود كه با فرمان امام برای پایان دادن به غائله كردستان، راهی سنندج شد و نقش فرماندهی را در آزادسازی باشگاه افسران این شهر و پاكسازی منطقه از شر اشرار ضد انقلاب به عهده داشت. با هجوم ارتش بعث عراق راهی جبهه های جنوب شد كه بیش از دویست نفر از اهالی روستای فردو او را در تپه چشمه دزفول همراهی می كردند. مردم خوب روستای فردو تأمین بخشی از مخارج این رزمندگان را در جبهه به عهده گرفته بودند. عملیات فتح المبین آغاز گردید و جعفر كه به عنوان فرمانده تیپ وارد عملیات شده بود، در اولین روز بهار سال 1361 به آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت در راه خدا رسید و رزمندگان فردو، فرمانده معنوی و سیاسی خود را از دست دادند و تا قیامت در غم او نشستند. روحش شاد و راهش پررهرو باد. او در نامه ای به مادر چنین نوشته است:

(31)





نوع مطلب :
برچسب ها : کتاب لاله های فردوس،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 مرداد 1396 02:05 ب.ظ
excellent put up, very informative. I wonder why the other specialists of this
sector do not understand this. You should continue your writing.

I am confident, you've a great readers' base already!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : غلامرضا شب خیز
نظرسنجی
نظر شما در رابطه با وبلاگ ما چیست؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :